بعضی از آدما

بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و

بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت!

بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬بعضی جلد ضخیم،

بعضی جلد نازک و بعضی دیگر اصلا جلد ندارند.

بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و

بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی آدمها ترجمه شده اند و

بعضی دیگر تفسیر می شوند.

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و

بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند.

بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه و سفید اند و

بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.

بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند.

بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.

بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.

بعضی از آدمها را باید جلد گرفت.

بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و

بعضی را توی کیف....

بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.

بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند و بعضی ها هم معلومات عمومی.

بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و

بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان .

ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و

از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت!

 

نصف عمرتون به فناست اگر نخونیدش!!!

امام رضا(ع) در كلامي شريف و البته طولاني از امام سجاد‌(ع) نقل مي‌فرمايند: اگر ديديد كسي اهل نماز و روزه است، گناه نمي‌كند و كارهاي خوب هم انجام مي‌دهد، عجله نكن، گولش را نخور، ممكن است عُرضه گناه كردن نداشته باشد.
بعد مي‌فرمايد: اگر كسي عرضه گناه كردن داشت، اما گناه نمي‌كرد، آرام باش، فريب نخور، ممكن است گناهي را ترك مي‌كند، اما مرتكب گناه ديگري مي‌شود. زيرا شهوات مردم مختلف است؛ يكي شهوت مال دارد، اما شهوت جنسي ندارد، يكي شهوت جنسي دارد، اما حرام نمي‌خورد.

سپس مي‌فرمايد: اگر كسي هيچ گناهي نكرد، عجله نكن، گولش را نخور، ممكن است عقل درست و حسابي نداشته باشد. بعد مي‌فرمايد: اگر كسي عقل درست و حسابي هم داشت، فريب نخور، ببين آيا هواي نفسش مسلط بر عقلش است، يا عقلش مسلط بر هواي نفس است؟

حضرت در انتهاي بحث مثال مي‌زند و مي‌فرمايد: مانند كسي كه حبّ‌مقام دارد، يك دفعه‌اي با يك هوس و هواي حبّ‌مقام، كلّ مراتب ايماني قبلش را نابود مي‌كند. حديث عجيبي است. امام عليه‌السّلام در ادامه مي‌فرمايد وقتي به چنين آدمي مي‌گويي: "إتَّقِ الله "؛ از خدا بترس، ناراحت مي‌شود. "اَخَذَتهُ العِزَّة "؛ به غرورش برمي‌خورد، مي‌گويد "به من مي‌گويي با تقوا باشم؟ تا حالا كسي از من گناه نديده. " بعد امام(ع) مي‌فرمايد: اينها ديگر آدم هم نمي‌شوند و دچار لعن خداوند مي‌شوند.

وسائل الشيعه، ج 8، ص۳۱۷

چند روز پیش خانم مدیر یه مطلب خوب گذاشتن در مورد اینکه توی وبلاگ دانلود کتاب راه بندازن.

اول از همه ،ممنون خانم مدیر به خاطر این پیشنهاد فوق العاده عالیتون.

حالا میرم سر اصل مطلب.

مدتیه یه کتابی منتشر شده با عنوان هزارویک کتابی که پیش از مرگ باید خواند من مشتاق این موضوع شدم وگشتی توی سایتها زدم تا اینکه طبق معمول اطلاعات کمی درمورد این موضوع توی جیره کتاب پیدا کردم.

طبق اطلاعاتی که این سایت داده این کتاب لیستی از 1001 کتابیه که باید پیش از مرگ خواند.البته این 1001 کتاب توسط 20 نفر از منتقدین ادبی دستچین شده.قطعا سلایق متفاوته اما به هر حال اینکه آدم یه لیستی از بهترین کتابای دنیارو داشته باشه(البته از نظر این 20 منتقد) بد نیست حداقلش اینه که اگه خواست دنبال یک کتاب بگرده تقریبا میدونه که چی میخواد.

توی این کتاب اطلاعاتی از نویسنده کتاب و اینکه چرا باید پیش از مرگ این کتابارو خوند داده شده.

توی سایت جیره کتاب لیستی از 220 کتاب از بین این کتابا که به فارسی ترجمه شدند نوشته شده منم این لیستو اینجا میذارم.امیدوارم کتابای خوبی واسه دانلود بذارین تو وبلاگ و البته امیدوارم که این اتفاق هر چه سریعتر بیفته
ادامه نوشته

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضور یابم قبلا پوزش میطلبم

 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید...



به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!


ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.


عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.


بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.


کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!


مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.


روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.


دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!


کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.


شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.


گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.


در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.


از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

 

 

این متن وصیت نامه حسین پناهی بود.میدونم مال خیلی وقت پیشه اما دلم میخواست دوباره بیاد تو چشم.

از ماجرای عجیب این وصیت نامه هم که همه خبر دارن.به هر حال روحش شاد ویادش گرامی.

 

یا علی!...

متن سنگ قبر بزرگان

سنگ قبر فروغ فرخزاد:

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی برای من

ای مهربان جراغ بیار و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.

 

متن سنگ قبر کوروش کبیر:

ای انسان هر که باشی و از هرجا که بیایی

میدانم خواهی آمد

من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم

بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

 

متن سنگ قبر فریدون مشیری:

سفر تن را تا خاک تماشا کردی

سفر جان را از خاک به افلاک ببین

گر مرا میجویی

سبزه ها را دریاب با درختان بنشین

 

متن سنگ قبر حافظ:

بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

 

متن سنگ قبر سهراب سپهری:

به سراغ من اگر می آیید

 نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

 

متن سنگ قبر منوچهر نوذری:

زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی

چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

 

متن سنگ قبر اسکندر مقدونی:

اکنون گور او را بس است

آنکه جهان اورا کافی نبود

 

متن سنگ قبر نیوتن:

طبیعت و قوانین طبیعت در تاریکی نهان بود

خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید...

وهمه روشن شد.

 

متن سنگ قبر فردین:

بر تربت پاکت بنشینم غمناک

کوهی زهنر خفته بینم در خاک

از روح بزرگ هنریت فردین

شاید مددی به ما رسد از افلاک

 

متن سنگ قبر علی حاتمی:

آیین چراغ،خاموشی نیست.

 

متن سنگ قبر حسین پناهی:

خورشید جاودانه میدرخشد در مدار خویش

ماییم که پا جای پای خود مینهیم

و غروب میکنیم هر پسین

 

متن سنگ قبر کارل ماکس:

کارگران زمین همه متحد شوید

فلاسفه تنها جهان را با راههای متعدد تفسیر میکنند اما مهم آنست که جهان را تغییر دهید.

 

متن سنگ قبر مارک تواین:

مرگ باریکه ی کم نوریست میان مصاحبت دیروز وتجدید میثاق فردا.

 

متن سنگ قبر جبران خلیل جبران:

همچون شما زنده ام،برابر شما ایستاده ام،دیدگان خود را ببندید و پیرامون را بنگرید مرا در برابر خویش خواهید یافت.

 

متن سنگ قبرولتر:

اینجا ولتر خوابیده است.

 

متن سنگ قبر ویرجینیا ولف:

در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن.

ای مرگ!

 

متن سنگ قبر فرانک سیناترا:

بهترین ها هنوز در راهند...

انسانهای بزرگ واقعا بزرگند.

 

متن سنگ قبرلودولف کولن:

3/141562353589793238462633862279088

 

متن سنگ قبر وینستون چرچیل:

من برای ملاقات با خالقم آمده ام

اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست.

 

متن سنگ قبر شاپور:

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست.

 

متن سنگ قبر پروین  اعتصامی:

آنکه خاک سیه اش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

 

متن سنگ قبرخسرو شکیبایی:

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

متن سنگ قبر بابک بیات:

سکوت سرشار از ناگفته هاست.

 

 

 

 

 

 

دیدگاهی دیگر از تابوی مرگ

 

خواستم قشنگترین حرفا وبهترین مثال ها رو بزنم برای این قسمت از تابوی مرگ. خواستم از صادق هدایت بگم و  کافکا و آلبر کامو اما دیدم حرفاشون زیاد تکرار شده در ضمن نیتم این نیست که بیشتر از یک بار به دیدگاه پوچ گرایانه در مورد مرگ بپردازم پس ترجیح دادم از کالیگولا بگم رفتم سراغ کتاب اما راستش نتونستم تجزیه تحلیلش کنم اومدم تو اینترنت دنبالش گشتم.این بار کوتاهتر از مطالب قبلیه اما تامل بر انگیزتر.از این دیدگاه لذت ببرید تا ادامه...

پوچي زاده‌ي مرگ است. پوچي و مرگ همزاد ابدي و جدايي ناپذير آدمي هستند. زندگي بر مداري از پوچي مي‌چرخد هم براي شاه و هم براي گدا.« چيزي نمي‌تواند به زندگي معنا ببخشد جز مرگ، حتي قدرت در عالي‌ترين سطح آن يعني قدرت خداوندگاري.»

«همه كس مي‌ميرد. فقط محتاج به گذشت زمان و صبر هست.» هيچ خبري نيست و هيچ خبري نخواهد بود. «قاصدها مي‌روند، قاصدها برمي‌گردند. سرشان را تكان مي‌دهند و مي‌گويند: " هيچ" « در و دشت را زير پا گذاشته‌اند، ديگر كاري نمانده‌است كه بكنيم.» « من هم آن‌جا بودم و از او پرسيدم نگرانيش چيست. جواب هم داد؟ فقط يك كلمه: «هيچ.»

در اين ميان حقيقت انكار نشدني و جاويدان و تنها نقطه‌ي اميد اين است كه « خوشبختانه غم‌ها ابدي نيستند.» و مرگ پايان همه چيز است.

اكنون سئوال اين است، اگر هستي پوچ است پس چرا بايد زندگي كرد؟

آيا بهتر نيست آدمي داوطلبانه به رنج و محنت خود پايان دهد؟

کالیگولا:« طبيعت درست عمل مي‌كند » پس نیازی به این عمل داوطلبانه نیست. به زودی همه میمیرند پس تعجیل نکنیم بهتر است.طبیعت خیلی زیباتر و بهتر اینکار را برایمان انجام میدهد.

مرگ براي كاليگولا وسيله رهايي از محبت و علقه‌ي دنيا است.

« اين مردم، سال‌هاي سال در اشتباه بوده‌اند. عشق براي من كافي نيست: اين است آن‌چه كه آن موقع مي‌فهميدم. كسي را دوست داشتن يعني پير شدن با او را پذيرفتن. چنين عشقي از من ساخته نيست. دروسيلاي پير صد درجه بدتر از دروسيلاي مرده است. مردم گمان مي كنند كه اگر كسي رنج مي‌برد براي اين است كه مثلاً معشوقش يك روز مرده است. و حال آن‌كه رنج حقيقي او جدي‌تر از اين است: رنج مي‌برد چون مي‌بيند كه غصه هم دوام ندارد. حتي درد بي معني است.»

. مرگ، كينه و نفرت، ترس و شهوت، واقعي‌ترين و طبيعي‌ترين خصلت‌هاي بشر هستند. اين‌ها خصلت‌هايي هستند كه مي‌توانند مردم را هشيار كنند. چرا كه «عواطف نادري هستند كه عظمت و شكوه‌شان را از عمق وجود آميزاد بيرون مي‌كشند»و «اميال زورآوري هستند كه طبيعت در نهاد ما به وديعه گذاشته‌است.»

از نظر كاليگولا، زندگي فرصت محدودي است

او زندگي را عرصه به‌دست آوردن و رها كردن مي‌داند. اگر براي مردم، زندگي تحمل محدوديت‌ها است، اما براي كاليگولا، زندگي بازي به دست آوردن ناممكن‌ها است. « دنيا به اين صورت كه ساخته‌شده است، قابل تحمل نيست. براي همين است كه من احتياج به ماه دارم. يا به خوشبختي يا عمر ابدي. به چيزي كه شايد ديوانگي باشد اما مال دنيا نباشد.» مرگ پارادكس كاليگولا است.

« قسم مي‌خورم كه اين مرگ براي من هيچ است. فقط گوياي حقيقتي است بسيار ساده و كاملاً روشن، كمي هم احمقانه، اما كشفش دشوار و حملش سنگين. آدم‌ها مي‌ميرند و خوشبخت نيستند.»

کالیگولا به دنبال کشف مرگ نیست، این که چگونه انسان با این حقیقت خو گرفته وبه دلیل انکار ناپذیر بودن آن،آنرا به فراموشی سپرده است ذهن کالیگولا را درگیر کرده است.

انسان مقصر است. بزرگترين تقصير و كوتاهي او فراموشي و بي‌توجهي به مرگ است. ريشه‌ي تزوير و دروغ،جهل و ناراستي و خمودي و سكون در بي‌اعتنايي به مرگ است. مرگ نيروي پيش‌برنده تاريخ است.

آگاهي به مرگ، به حيات معنا و جهت مي‌دهد و از آن‌جا كه مرگ تنها نيرويي است كه توانايي رهايي بشر از رنج هستي را دارد، نوش‌داروي خوشبختي است. جوشانده‌اي است دست‌ساز نظام طبيعت. پس هيچ ضرورت و جستجوگريي، برتر از جستجوي مرگ و آگاهي به آن نيست. بزرگترين هديه و موهبت براي بشر، تثبيت حضور مرگ در زندگي او است. گسترش بي‌قاعده‌ي زندگي، مرگ را از صحنه‌ي حيات رانده‌است و او را از تقارن خارج ساخته‌است. تنها مرگ است كه تقارن را به زندگي باز مي‌گرداند:

« كاليگولا: آدم‌ها مي‌ميرند و خوشبخت نيستند.

هليكون: آخر، كايوس، اين حقيقتي است كه آدم‌ها به آساني با آن مي‌سازند. به دور و بر خودت نگاه كن، اين چيزي نيست كه مانع ناهار خوردن آن‌ها بشود.

كاليگولا: پس دور و بر من هرچه هست دروغ است و من مي‌خواهم كه آن‌ها را وادارم تا با راستي زندگي كنند. چون مي‌دانم آن‌ها چه ندارند، هليكون. آن‌ها معرفت ندارند، معلمي مي‌خواهند كه بداند چه مي‌گويد.»

کالیگولا با تکیه بر قدرت قصد دارد معرفت بخشی کند نه مثل بودا ومسیح با تکیه بر بصیرت ومحبت. « حالاست كه فايده‌ي قدرت را مي‌فهمم. قدرت به ناممكن فرصت امكان مي‌دهد. امروز و همه روزهايي كه در پيش است، آزادي من حد و مرزي نخواهد شناخت.» و قدرت، قدرت زنده و آماده ( نه وعده داده شده ) را نيرويي عظيم و يگانه مي‌شناسد. اگر معرفت جز قدرت، پشتوانه و تكيه‌گاهي نداشته باشد، عجيب نيست كه خون‌ها ريخته شود و جنايت‌ها رخ دهد.

كاليگولا جز مرگ رهايي‌بخش، ملتفت چيزي نيست و هيچ كس را شايسته‌ي ترحم و مدارا و گذشت نمي‌شناسد.

قدرت مورد استفاده‌ي كاليگولا ريشه در موقعيت اعطايي روم ندارد بلكه منتج از بصيرت و دانايي او به پوچي هستي و عظمت مرگ به عنوان نيرويي رهايي‌بخش است.

كاليگولا، رسالت خود را با تكيه بر چنين قدرتي آغاز مي‌كند. رسالت او نفي همه‌ي خدايان و مناسبات موجود و دعوت به مرگ، به عنوان تنها منبع زاينده‌ي آزادي، معرفت و بصيرت است.

اين است بازي كاليگولا، زيستن براي مردن و مردن براي زيستن. نتيجه چنين بازي از نظر او، آگاهي و آزادي است.

«البته اين بار اول نيست كه مردي در مملكت ما قدرت بي حد و حصر دارد، اما بار اول است كه مردي اين قدرت را بي‌حد و حصر به كار مي‌برد، تا جايي كه انسان و جهان را نفي مي‌كند... از دست دادن زندگي چيزي نيست و هر وقت كه لازم باشد من اين شهامت را خواهم داشت. اما از دست دادن معناي زندگي و نابود شدن بهانه‌ي هستي، اين است آن‌چه تحمل كردني نيست. نمي‌شود بي دليل زندگي كرد.»

پوچي، آزادي، قدرت و مرگ چهار عنصر اساسي كاليگولا است. اين عناصر چهار گانه از هم منتج مي‌شوند. پوچي؛ آزادي و عدم تعلق مي‌آورد. قدرت نتيجه‌ي آزادي است. و بر فراز اين سه جاودانه، مرگ مانند عقابي بلند همت، در پرواز است.

آخرين بصيرت او لمس "هيچ" است . "هيچ"، تنها خدايي است كه مي‌تواند او را در عمق خود بگيرد.

« دست كم قبول كنيم كه اين مرد تاثيري داشته است كه نمي‌شود منكر شد. ما را وا مي‌دارد كه فكر كنيم. همه را وا مي‌دارد كه فكر كنند. ناايمني چيزي است كه آدم را به فكر وا مي‌دارد. براي همين است كه از او اين همه كينه به دل گرفته‌اند.»

كاليگولا  در پايان فرياد برمي‌دارد كه من هنوز زنده‌ام. آري كسي براي رنج كشيدن و دشنام شنيدن، هميشه زنده است كاليگولا است.

و در پايان باز هم « هيچ! هيچ! آخ كه اين شب چه سنگين است!»

 

 

 

یا علی!...

مرگ

یک نویسنده ی ایرانی در یکی از کتاب هایش مینویسد آیا خدایی وجود دارد؟ اگرخدایی وجود داشته باشد پس مرگ پایان نیست. و اگر وجود نداشته باشد ما هرگز نخواهیم فهمید چون با مرگ همه چیز پایان میابد وما دیگر نخواهیم فهمید که خدایی وجود دارد یا نه؟

ما به وجود خدا اعتقاد داریم پس به عدم پایان هستی با مرگ هم اعتقاد داریم چون اگر خدایی باشد پس زندگی نباید بی معنا باشد. به تکرار درس تعلیمات دینی دبیرستان نیازی نیست.

ما به مرگ ایمان داریم و به زندگی پس از آن اعتقاد داریم.اما با این وجود از مرگ گریزانیم . چون میدانیم که با مرگ لذت های این دنیا و خوشی های این دنیا را از دست میدهیم.

از منظر انسان شناسی پرهیز کردن و حرام دانستن عملی و یا چیزی به رفتار غریزی انسان در نفی مرگ و انگیزه ی زیستن برمیگردد.

مرگ یک تابو است چون باید تابو باشد؟

نه،مرگ تابو است چون مامیخواهیم تابو باشد.

تابو ها دو نوع دارند:1. تابویی که در ذهنمان به وجود میاوریم.

2. تابویی که در اعمالمان به وجود میاوریم .

یعنی تابوها یا توسط خود ما و به طور غریزی یا در اثر فرهنگ وتربیت خانوادگی به وجود میایند یا در اثر قوانین وضع شده در عرف یا شرع یا کشور!!!

اینکه تابو بودن و تابو کردن چیزی صحیح است یا نه موضوع متفاوتی است که در این بحث نمیگنجد.

تنها از مرگ وتابوی مرگ میگوییم.

مرگ تنها چیزی است که در تمام زندگی از آن میگریزیم. انسان چه اعتقاد به زندگی بعد از مرگ داشته باشد چه نداشته باشد از مرگ گریزان است این گریز به این معنا نیست که از آن میترسد بلکه شاید هم برعکس. در ابتدا از دید قرآن به مرگ بنگریم(این تعبیر ازقرآن از مرگ در مجموعه آثار(جلد دوم) مطهری آمده است):

 3.الله یتوفی الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری الی اجل مسمی
ان فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون.


خداوند نفوس را در حین موت، و آنکه نمرده است، در حین خواب، به تمام و کمال دریافت می‏کند، پس آنکس را که مقرر
شده است بمیرد نگه می‏دارد و دیگری را تا مدت معینی باز می‏فرستد.

این آیه شباهت و سنخیت‏خواب و مرگ - و ضمنا شباهت و سنخیت بیداری و بعث اخروی - را بیان می‏کند.خواب، مرگ
ضعیف و کوچک است و مرگ، خواب شدید و بزرگ، و در هر دو مرحله، روح و نفس انسان از نشئه‏ای به نشئه دیگر انتقال
می‏یابد با این تفاوت که در حین خواب، انسان غالبا توجه ندارد و هنگامی که بیدار می‏شود نمی‏داند که در حقیقت از سفری
بازگشته است، بر خلاف حالت مرگ که همه چیز بر او روشن است. ماهیت مرگ از نظر قرآن نیستی و نابودی و تمام شدن نیست، بلکه انتقال از
نشئه‏ای به نشئه دیگر است.ضمنا ماهیت‏خواب از نظر قرآن نیز روشن شد، معلوم شد که خواب هر چند از نظر جسمی و
ظاهری تعطیل قوای طبیعت است، ولی از نظر روحی و نفسی نوعی گریز و رجوع به باطن و ملکوت است.مساله خواب نیز
مانند مساله مرگ از نظر علم از مجهولات است.آنچه علم در این زمینه می‏شناسد قسمتی از جریانات جسمانی است که در
قلمرو بدن صورت می‏گیرد.

 

 

نگاهی به دیدگاه علوی از مرگ بیندازیم:

 

 

 

مرگ در زندگی انسان گذرگاهی است كه او را از جهان دگرگونی‌ها و ناپایداری‌ها به جهان پایدار و جاویدان آخرت انتقال می‌دهد.

 

 با مرگ، دنیایی نو فراروی انسان قرار گرفته، كه در آن حقایق و ارزش‌های راستین آشكار می‌شوند. با این همه ترس از مرگ دامنگیر بسیاری از انسان‌ها می‌باشد. دلایل این ترس را می‌توان ناشی از عشق به زندگی، ترس از چگونگی مرگ و رویدادهای پس از آن،‌ سختی جان‌دادن و نگرانی از اعمال دانست.از دیدگاه مكتب علوی، كسانی كه از شكوه جهان آخرت آگاهند، نه‌تنها از مرگ نمی‌هراسند، بلكه به آن می‌اندیشند و بی‌صبرانه انتظارش را می‌كشند. این شوق، محبت دنیا را در دل انسان كاهش داده و سبب می‌شود كه او بر نیكوكاری خویش بیافزاید. البته منظور از مرگ‌اندیشی، هرگز به معنای ترك دنیا نیست، بلكه هدف از آن تنظیم زندگی دنیوی بر اساس تأمین سعادت اخروی است؛ یعنی انسان در كنار برخورداری از نعمت‌های دنیایی، به حیات معنوی نیز بیاندیشد و برای آن توشه بر دارد.

پیش از آنکه به سراغ دیدگاه های دیگران برویم کمی دیگر از مرگ و نکاتی از تابوی مرگ میگوییم.

هنگام ضربات سهمگین روحی؛مرگ اندیشی تابویی فراموش ناشدنی است.همانقدر که می جوییم لیوانی آب را به وقت عطش,همانگونه نیز می جوییم تفکر در مورد نبودنمان و فلسفه ی بودنمان که اینچنین بیهوده است و گهگاهی فکر می کنیم که چرا اینگونه هستیم و حتی به این سوال می رسیم که  بودنمان به چه قیمتی است؟

آری مرگ اندیشی تابویی است که اگر انحرافات فکری و احساسی مریضش کند می تواند عواقب سختی در انتظارمان باشد. مرگ اندیشی کلیتی است که می تواند همه ی تعقل و احساس انسانی را نسبت به مرگ هضم کند.

به این جمله فکر کنید و ببینید چقدر به آن اعتقاد دارید و یا چقدر به آن اندیشیده اید (از وبلاگ یک دوست گرفتم) تا در ادامه به دیدگاه های این چنین بپردازیم:« اینهمه تلاش برای بهتر زیستن همچون نفسهای بی هدف  اسبی است در هنگامی که اسبهای دیگر خط پایان رسیده اند. اسب تاریخ من بیهوده می دوی. بمیر!!!»

در پست بعدی از تابوی مرگ مدرن و دیدگاه هایی مدرنتر از این تابو و انواع تابو شکنی ها حرف میزنیم.

یا علی!...

 

 

 

 

و نترسیم از مرگ...


مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره سرخ – گلو مي خواند
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
مرگ گاهي ودكا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است .

.

.

.

همونطور که همه میدونین اولین ومهمترین تابو مرگه. مرگ تقریبا برای همه،تو تمام دنیا یه  تابو بوده وهست.اما این تابو واسه کسایی که دم مرگن شکسته میشه مثل آدمای پیر یا بیماران صعب العلاج دم مرگ.چرا اونا این تابو رو میشکنن؟ چون این حقیقت انکار ناپذیر براشون داره اتفاق میفته و میدونن با انکارش به جایی نمیرسن.اما کسایی که از زمان و مکان وحالت مرگشون خبر ندارن مثل من مثل تو مثل عموم مردم ،ما چطوری با مرگ روبرو میشیم؟ مرگ برای قشر توده یه معضل غیر قابل بیان وغیر قابل هضمه.با اینکه  همه میدونیم که این اتفاق برای همه انسانها( با استثنائات کار نداریم) در طول تاریخ افتاده و خواهد افتاد. ومیدونیم که ما هم در این حادثه که از روز ازل تا ابد بدون وقفه اتفاق افتاده سهم داریم با این وجود داریم ازش فرار میکنیم .و همه میدونیم که راه گریزی نداریم.جالبتر اینکه حتی نمیخوایم ازش حرف بزنیم.

تا حالا شده در جمع  خانواده ای باشین وببینین که بزرگ خانواده وقتی جو صمیمی و مهربون خانوادشو میبینه کم کم صدای آهش بلند بشه و بعد شروع کنه به وصیت کردن وگفتن چیزایی که دوست داره بعد از مرگش اتفاق بیفته؟ اکثریت قریب به یقین اون جمع اجازه ادامه حرفاشو نمیدن.

: وای خدا نکنه این چه حرفیه که میزنین وای نگین تورو خدا .ان شا الله که هیچوقت این روز رو نبینیم. انشا الله که صد سال زنده باشین و...

کسی اینو نفی نمیکنه...

تا حالا شده جلوی مامانتون حرف از مردن خودتون بزنین؟ چه بلایی سرتون اومده؟...

کسی اینم نفی نمیکنه...

هیچکدوم از اینارو کسی نفی نمیکنه این طبیعیه که کسی نخواد عزیزشو از دست بده .این ذاتیه که آدم نخواد از مرگ عزیزش بشنوه یا حرف بزنه.اما آیا کسی هست که منکر مرگ بشه؟ قطعا نه.

اگه با کسی دوست باشیم که از مرگ زیاد حرف میزنه چیکار میکنیم؟ به زودی رابطتمونو باهاش کم میکنیم چرا؟ چون به نظرمون امید به زندگی رو ازمون میگیره!!!

کسی اینم نفی نمیکنه...

اما چرا لقمه رو دور سرم میچرخونم؟ با بقیه کار نداشته باشیم.خودمون چقدر به خودمون اجازه میدیم به مرگ فکر کنیم و چقدر اینکارو میکنیم؟ تقریبا هیچی! یعنی به خودمون این اجازه رو میدیم اما جرات فکر کردن به این موضوع رو پیدا نمیکنیم. من از چند نفر  پرسیدم و جوابای جالبی گرفتم.یکی گفت من اصلا اعتقادی به بهشت وجهنم ندارم و مرگ برای من یعنی پایان پس اصلا نباید به خودم اجازه بدم به آخر فکر کنم.یکی گفت من جراتشو دارم اما نمیدونم به کجای مرگ فکر کنم.به لحظه مرگ به بعدش به قبلش به این دنیام یا اون دنیام؟

و یک نفر قشنگترین جوابو بهم داد گفت:«ما از مرگ نمیترسیم ما از چطور مردن میترسیم.و از این میترسیم که اگر بمیریم باقیمانده ها با مرگ ما چطور برخورد میکنن.تو این دوره آدما از اون دنیاشون نمیترسن اززندگی عزیزان و منفورانشون تو این دنیا بعد از مرگشون میترسن. »

اما چرا مرگ یک تابو شده؟و مجازات تابو شکنان چیه؟ اصلا تابو شکنان مرگ کیا هستن؟...

از اونجایی که حجم مطالب مربوط به این موضوع زیاده بقیه مطلب رو تو پست های بعدی میارم.

یا علی!...

 

 

 

به نام خدا

سلام

از اونجایی که دنبال حاشیه ازهیچ نوعش نیستم پس به سرعت میرم سر اصل مطلب.همونطور که از اسمم معلومه  میخوام از تابوها حرف بزنم واز اونجا که وبلاگ ما جای مطالب سیاسی اونم از نوع تابوش نیست(و خانم مدیر کاملا بنده رو توجیه فرمودن از این نظر)پس ترجیحا از مطالب دیگه شروع میکنم.نظرتون درمورد مطالب احساسی چیه؟؟؟!!!

راستش من داشتم تو وبلاگ میگشتم و متوجه شدم که یک سری از احساسات و اخلاقیات خاص و شایدم گاها یک سری حرفها اصلا جایی تو وبلاگ نداره.نه اینکه بد باشن نه! واسه بچه های ما واسه وبلاگ ما تبدیل شدن به تابو همین!

گاهی بعضی چیزا تو جامعه ویا توی وجود خودمون وشایدم توی اعتقاداتمون هستن که باعث میشن از گفتن یا شنیدن بعضی چیزا امتناع کنیم یا بهتر بگم شرم کنیم یا بازم بهتر بگم بترسیم.نمیدونم چقدر از منظورمو تونستم بگم.به هر حال ما همیشه یه سری چیزارو گذاشتیم کنار و طرفشون نمیریم چون واسمون تبدیل شدن به تابو! هروقت بخوایم حتی تو ذهن خودمونم بریم سراغشون به خودمون میگیم جیزه جیزه میسوزی.البته در بسیاری موارد نمیشه منکر سوختن شد (در مواردی که اینجا نمیشه در موردش حرف زد.)آره دقیقا چون حرف زدن درموردش تو جامعه تبدیل به تابو شده هر چند حقیقت داشته باشه هر چند همه بهش ایمان داشته باشن هر چند...

و ما طبق قانونی که هیچ جا نوشته نشده هرگز در موردشون حرف نمیزنیم و نمیشنویم و حتی تو ذهنمونم نمیگیم.

من میخوام از این تابوها حرف بزنم یعنی  از چیزایی که گفتنشون اشکال نداره اما یه چیزی جلومونو میگیره،تابو یعنی مقدس وممنوع یعنی...و البته نمیخوام بگم که اشتباهه این تابو ها نه!اتفاقا در بسیاری از موارد خیلیم خوبه! و شاید بهتر باشه از خودمون شروع کنیم از اونچه که در وجود مون هست اما  انکارش میکنیم یا میترسیم که دنبالش بریم.

قبلش بگم که قصد توهین به هیچ کس یا هیچ چیزیو ندارم مخصوصا اگه پای اعتقادات کسی در میون باشه.من سعی میکنم فقط چیزیو بگم  که حقیقت داره .

حالا فکر میکنم همه فهمیدین دلیل اینکه من با اسم مستعار اومدم چیه.من از تابوهایی میگم که قطعا با اسم واقعیم جرات ندارم اینقدر صریح و بی پرده ازشون حرف بزنم. امیدوارم از مطالبی که خواهم گذاشت خوشتون بیاد و راضی بمونین.از همتون میخوام اگر شما هم نظری دارین درمورد تابویی خاص حتما عنوان کنین.خوشحال میشیم.

 یا علی...