خواستم قشنگترین حرفا وبهترین مثال ها رو بزنم برای این قسمت از تابوی مرگ. خواستم از صادق هدایت بگم و کافکا و آلبر کامو اما دیدم حرفاشون زیاد تکرار شده در ضمن نیتم این نیست که بیشتر از یک بار به دیدگاه پوچ گرایانه در مورد مرگ بپردازم پس ترجیح دادم از کالیگولا بگم رفتم سراغ کتاب اما راستش نتونستم تجزیه تحلیلش کنم اومدم تو اینترنت دنبالش گشتم.این بار کوتاهتر از مطالب قبلیه اما تامل بر انگیزتر.از این دیدگاه لذت ببرید تا ادامه...
پوچي زادهي مرگ است. پوچي و مرگ همزاد ابدي و جدايي ناپذير آدمي هستند. زندگي بر مداري از پوچي ميچرخد هم براي شاه و هم براي گدا.« چيزي نميتواند به زندگي معنا ببخشد جز مرگ، حتي قدرت در عاليترين سطح آن يعني قدرت خداوندگاري.»
«همه كس ميميرد. فقط محتاج به گذشت زمان و صبر هست.» هيچ خبري نيست و هيچ خبري نخواهد بود. «قاصدها ميروند، قاصدها برميگردند. سرشان را تكان ميدهند و ميگويند: " هيچ" « در و دشت را زير پا گذاشتهاند، ديگر كاري نماندهاست كه بكنيم.» « من هم آنجا بودم و از او پرسيدم نگرانيش چيست. جواب هم داد؟ فقط يك كلمه: «هيچ.»
در اين ميان حقيقت انكار نشدني و جاويدان و تنها نقطهي اميد اين است كه « خوشبختانه غمها ابدي نيستند.» و مرگ پايان همه چيز است.
اكنون سئوال اين است، اگر هستي پوچ است پس چرا بايد زندگي كرد؟
آيا بهتر نيست آدمي داوطلبانه به رنج و محنت خود پايان دهد؟
کالیگولا:« طبيعت درست عمل ميكند » پس نیازی به این عمل داوطلبانه نیست. به زودی همه میمیرند پس تعجیل نکنیم بهتر است.طبیعت خیلی زیباتر و بهتر اینکار را برایمان انجام میدهد.
مرگ براي كاليگولا وسيله رهايي از محبت و علقهي دنيا است.
« اين مردم، سالهاي سال در اشتباه بودهاند. عشق براي من كافي نيست: اين است آنچه كه آن موقع ميفهميدم. كسي را دوست داشتن يعني پير شدن با او را پذيرفتن. چنين عشقي از من ساخته نيست. دروسيلاي پير صد درجه بدتر از دروسيلاي مرده است. مردم گمان مي كنند كه اگر كسي رنج ميبرد براي اين است كه مثلاً معشوقش يك روز مرده است. و حال آنكه رنج حقيقي او جديتر از اين است: رنج ميبرد چون ميبيند كه غصه هم دوام ندارد. حتي درد بي معني است.»
. مرگ، كينه و نفرت، ترس و شهوت، واقعيترين و طبيعيترين خصلتهاي بشر هستند. اينها خصلتهايي هستند كه ميتوانند مردم را هشيار كنند. چرا كه «عواطف نادري هستند كه عظمت و شكوهشان را از عمق وجود آميزاد بيرون ميكشند»و «اميال زورآوري هستند كه طبيعت در نهاد ما به وديعه گذاشتهاست.»
از نظر كاليگولا، زندگي فرصت محدودي است
او زندگي را عرصه بهدست آوردن و رها كردن ميداند. اگر براي مردم، زندگي تحمل محدوديتها است، اما براي كاليگولا، زندگي بازي به دست آوردن ناممكنها است. « دنيا به اين صورت كه ساختهشده است، قابل تحمل نيست. براي همين است كه من احتياج به ماه دارم. يا به خوشبختي يا عمر ابدي. به چيزي كه شايد ديوانگي باشد اما مال دنيا نباشد.» مرگ پارادكس كاليگولا است.
« قسم ميخورم كه اين مرگ براي من هيچ است. فقط گوياي حقيقتي است بسيار ساده و كاملاً روشن، كمي هم احمقانه، اما كشفش دشوار و حملش سنگين. آدمها ميميرند و خوشبخت نيستند.»
کالیگولا به دنبال کشف مرگ نیست، این که چگونه انسان با این حقیقت خو گرفته وبه دلیل انکار ناپذیر بودن آن،آنرا به فراموشی سپرده است ذهن کالیگولا را درگیر کرده است.
انسان مقصر است. بزرگترين تقصير و كوتاهي او فراموشي و بيتوجهي به مرگ است. ريشهي تزوير و دروغ،جهل و ناراستي و خمودي و سكون در بياعتنايي به مرگ است. مرگ نيروي پيشبرنده تاريخ است.
آگاهي به مرگ، به حيات معنا و جهت ميدهد و از آنجا كه مرگ تنها نيرويي است كه توانايي رهايي بشر از رنج هستي را دارد، نوشداروي خوشبختي است. جوشاندهاي است دستساز نظام طبيعت. پس هيچ ضرورت و جستجوگريي، برتر از جستجوي مرگ و آگاهي به آن نيست. بزرگترين هديه و موهبت براي بشر، تثبيت حضور مرگ در زندگي او است. گسترش بيقاعدهي زندگي، مرگ را از صحنهي حيات راندهاست و او را از تقارن خارج ساختهاست. تنها مرگ است كه تقارن را به زندگي باز ميگرداند:
« كاليگولا: آدمها ميميرند و خوشبخت نيستند.
هليكون: آخر، كايوس، اين حقيقتي است كه آدمها به آساني با آن ميسازند. به دور و بر خودت نگاه كن، اين چيزي نيست كه مانع ناهار خوردن آنها بشود.
كاليگولا: پس دور و بر من هرچه هست دروغ است و من ميخواهم كه آنها را وادارم تا با راستي زندگي كنند. چون ميدانم آنها چه ندارند، هليكون. آنها معرفت ندارند، معلمي ميخواهند كه بداند چه ميگويد.»
کالیگولا با تکیه بر قدرت قصد دارد معرفت بخشی کند نه مثل بودا ومسیح با تکیه بر بصیرت ومحبت. « حالاست كه فايدهي قدرت را ميفهمم. قدرت به ناممكن فرصت امكان ميدهد. امروز و همه روزهايي كه در پيش است، آزادي من حد و مرزي نخواهد شناخت.» و قدرت، قدرت زنده و آماده ( نه وعده داده شده ) را نيرويي عظيم و يگانه ميشناسد. اگر معرفت جز قدرت، پشتوانه و تكيهگاهي نداشته باشد، عجيب نيست كه خونها ريخته شود و جنايتها رخ دهد.
كاليگولا جز مرگ رهاييبخش، ملتفت چيزي نيست و هيچ كس را شايستهي ترحم و مدارا و گذشت نميشناسد.
قدرت مورد استفادهي كاليگولا ريشه در موقعيت اعطايي روم ندارد بلكه منتج از بصيرت و دانايي او به پوچي هستي و عظمت مرگ به عنوان نيرويي رهاييبخش است.
كاليگولا، رسالت خود را با تكيه بر چنين قدرتي آغاز ميكند. رسالت او نفي همهي خدايان و مناسبات موجود و دعوت به مرگ، به عنوان تنها منبع زايندهي آزادي، معرفت و بصيرت است.
اين است بازي كاليگولا، زيستن براي مردن و مردن براي زيستن. نتيجه چنين بازي از نظر او، آگاهي و آزادي است.
«البته اين بار اول نيست كه مردي در مملكت ما قدرت بي حد و حصر دارد، اما بار اول است كه مردي اين قدرت را بيحد و حصر به كار ميبرد، تا جايي كه انسان و جهان را نفي ميكند... از دست دادن زندگي چيزي نيست و هر وقت كه لازم باشد من اين شهامت را خواهم داشت. اما از دست دادن معناي زندگي و نابود شدن بهانهي هستي، اين است آنچه تحمل كردني نيست. نميشود بي دليل زندگي كرد.»
پوچي، آزادي، قدرت و مرگ چهار عنصر اساسي كاليگولا است. اين عناصر چهار گانه از هم منتج ميشوند. پوچي؛ آزادي و عدم تعلق ميآورد. قدرت نتيجهي آزادي است. و بر فراز اين سه جاودانه، مرگ مانند عقابي بلند همت، در پرواز است.
آخرين بصيرت او لمس "هيچ" است . "هيچ"، تنها خدايي است كه ميتواند او را در عمق خود بگيرد.
« دست كم قبول كنيم كه اين مرد تاثيري داشته است كه نميشود منكر شد. ما را وا ميدارد كه فكر كنيم. همه را وا ميدارد كه فكر كنند. ناايمني چيزي است كه آدم را به فكر وا ميدارد. براي همين است كه از او اين همه كينه به دل گرفتهاند.»
كاليگولا در پايان فرياد برميدارد كه من هنوز زندهام. آري كسي براي رنج كشيدن و دشنام شنيدن، هميشه زنده است كاليگولا است.
و در پايان باز هم « هيچ! هيچ! آخ كه اين شب چه سنگين است!»
یا علی!...