يعقوب ليث

 

يعقوب ليث آزادمرد ايراني و اين مبارز خستگي ناپذير راه تجديد استقلال ملي ايران و قهرمان ميهن کار آزاد کردن هرات باميان بلخ کابل غزنه و بست از سلطه اعراب را در ۲۱ بهمن تکميل کرد(۸۶۷ ميلادي)يعقوب در طول ۱۱سال بعد نيشابور گرگان کرمان و فارس و خوزستان را هم متصرف شد در ساحل دجله با خليفه عباسي به جنگ پرداخت.

يعغوب ليث فرمانروا و پيشواي عياران و جوانمردان سيستان بود در ده قرنين که از پايگاه هاي افسانه اي رستم و ستورگاه او بود ديده به جهان گشود .چون باليد و کار آمد شد براي رهايي ميهن از آشوب و آشفتگي و گسيختگي کمر همت بست .او خود را از پشت و نژاد گرشاسپ نياي رستم مي دانست .پس او از دوده و تخمه رستم است و رستم پاسدار ايران و پديد آورنده آيين معرفت و جوانمردي و راهرو و پوينده هفت خان و هفت شهر عشق يا هفتگانه رسايي بود .

آموزگار و پروردگار سياوش و نمايان ساز و بر تخت نشاننده کيخسرو و نياکان او بود...يعقوب روزگار ايران و مهراب و قبله گاه رستم را پريشان و تلخ ديد بايد بر می خاست و برخاست از همه کارهاي او مي گذريم به بزرگترين کارش مي پردازيم و آفرين بر او که که بار امانت را پيش ار فردوسي بر دوش کشيد و در دل گفت قرعه کار به نام من ديوانه زدند
يعقوب به فرمانروايي مي رسد شاعران او را مي ستايند به تازي يعقوب مي گويد: ((چيزي که من اندر نيابم چرا بايد گفت؟))و تا آن زمان نامه پارسي نبود و اولين شعر پارسي درآن هنگام سروده شد و اينچنين ايران و زبان ايراني زنده مي شود .

سپس دستور آوردن خداينامک از هندوستان را مي دهد و فرمود آنرا به پارسي نقل کنند و از زمان خسروپرويز تا ختم کار يزگرد هر آنچه نقل شده بود بدان کتاب الحاق نمودند و از تاج پسر خراساني از هرات و يزدان داد پسر شاپور از سيستان ماهوي پسر خورشيد از نيشابور و شادان پسر برزين از توس بهره بردند و فردوسي نيز به چگونگي گردآوري شاهنامه و نقش يعقوب ليث اشاره کرده و مي فرمايد:
 


يکي نامه بد از گه باستان / فراوان بد و اندرون داستان

پراکنده در دست هر موبدي / از او بهرهاي برده هر بخردي

يکي پهلوان بود دهقان نژاد /دلير و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده روزگار نخست / گذشته سخن ها همه باز جست

ز هر کشوري موبدي سالخورد/بياورد و اين نامه را گرد کرد

بپرسيدشان از نژاد و کيان /و از آن نامداران فرخ گوان

که گيتي به آغاز چون داشتند/ که ايدون به ما خوار بگذاشتند

چگونه سر آمد به نيک اختري /بر ايشان همه روز کند آوري

بگفتند پيشش يکايک مهان/سخن شاهان و گشت جهان

چو بشنيد از ايشان سپهبد سخن/ يکي نامورنامه افکند بن

چنان يادگاري شد اندر جهان/بر او آفرين از کهان و مهان

واينچنين است توصيف اين پهلوان دهقان نژاد و دلير و بزرگ و خردمندو راد و پژوهنده روزگار نخست از زبان فردوسي که در نخستين برخورد شاهانه مي گويد بايد سخن به پارسي گفته شودو در بستر بيماري پاسخ جانانه اي به خليفه تازي عباسي که با خواري و زبوني پيشنهاد صلح مي آورد مي دهد (ماجرای نان و پياز و شمشير)و مي گويد:

من پارسي نژاد و فروزنده اخترم

گردي ستوده پروز و مردي دلاورم

زي خسروان گرايد پاکيزه گوهرم

تا آشنا به قبضه تيغ است دست من

چشم فلک به خواب نبيند شکست من

اين شعر بسيار زيبا و شور انگيز است .شايد امروز ديگر نامي و نشاني از يعقوب ليث در ميان نباشد و آرامگاه او ساکت و دور افتاده در گوشه اي از خاک پاک ايران زمين(حد فاصل دزفول-شوشتر)اما نژاد ايراني او و جنبشي که او پايه گذارد همچنان پابرجاست و برماست که راهش و هدفش را که همان بازيابي و شناخت هويت و فرهنگ ايرانی است پرتوان تر از گذشته انجام دهيم

تفاوت آدم ها...

آدم هاي بزرگ در باره ي ايده ها سخن مي گويند؛

آدم هاي متوسط دربارهي چيزها سخن مي گويند؛

آدم هاي كوچك ،پشت سر ديگران سخن مي گويند؛

 

آدم هاي بزرگ، درد ديگران را دارند؛

آدم هاي متوسط ،درد خودشان را دارند؛

آدم هاي كوچك بي دردند؛

 

آدم هاي بزرگ، عظمت ديگران را مي بينند؛

آدم هاي متوسط، به دنبال عظمت خود هستند؛

آدم هاي كوچك، عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند؛

 

آدم هاي بزرگ، به دنبال كسب حكمت هستند؛

آدم هاي متوسط، به دنبال كسب دانش هستند؛

آدم هاي كوچك، به دنبال كسب سواد هستند؛

 

آدم هاي بزرگ، به دنبال طرح پسش هاي بي پاسخ هستند؛

آدم هاي متوسط، پرسش هايي مي پرسند كه پاسخ دارد؛

آدم هاي كوچك، مي پندارند پاسخ همه ي پرسش ها را مي دانند؛

 

آدم هاي بزرگ، به دنبال كسب خلق مسئله هستند؛

آدم هاي متوسط، به دنبال حل مسئله هستند؛

آدم هاي كوچك، مسئله ندارند؛

 

آدم هاي بزرگ، سكوت را براي سخن گفتن بر مي گزينند؛

آدم هاي متوسط، گاهي سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند؛

آدم هاي كوچك، با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

 

سال نو مبارک

 

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز *****به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال  *همایون بادت این روز و همه روز

سعدی شیرازی

 

چیدن سفره هفت سین از دیرباز از مراسم جدا ناشدنی نوروز بوده که ساعتی به تحویل سال مانده ، این سفره گذاشته میشود. هفت، عددی است مقدس که نشان دهنده هفت ایزد زرتشتیان موسوم به امشاسپندان است و به همین دلیل سین های نوروزی به نام هفت سین خوانده می شوند…

سفره هفت سین سفره ایست که در آن سبزه، سماق ، سیر ، سنجد ، سیب ، سمنو ، سرکه و سکه، همچنین آینه شمعدان ، شمع ، کتب آسمان ، تخم مرغ رنگ کرده یا تزئین شده ، کتاب شعر، گل مانند شب بو- لاله – سنبل ، کاسه آب ، نقل و نبات و شیرینی قرار میگیرد.

تمامی مواردی که بر سر سفره هفت سین قرار میگیرند دارای معانی خاصی هستند که برای شروع سال نو آنرا طلب میکنیم و البته در هر منطقه معنا و تنوع این موارد متفاوت است

در هفت سین سبزه نشان رویش و سبزی ، سمنو به سبب داشتن گندم نشان برکت ، سنجد نشانی از عشق و دلداگی ، سیب میوه ای به نشان سلامت عشق و زایش، سکه های تازه ضرب شده نمادی از ثروت است، وجود چند دانه سیر نیز به نشانه دفع بیماری و یک ظرف سرکه هم عنوان برکت بر سفره نوروز ایرانیان جای داده می شود.

هفت سین و نمادهای آن نشانه های از نو شدن زندگی و طبیعت هستند که در سفره جای می گیرند. تخم مرغ رنگ کرده به نیت برکت و روزی که معمولا به تعداد اعضای خانواده تهیه میشود و در برخی مناطق به معنایی نشان نژاد است و ازدیاد نسل. و شیرینی به معنای شیرین کام بودن در تمام روزهای سال است.

میوه ،آجیل و یک تکه نان یا مقداری برنج هم نشان از پر برکت بودن سفره دارد.

گل به نیت باروری و شادابی بر سر سفره هفت سین گذاشته میشود

آینه، برای رفع کدورت و یکرنگی

شمع روشن به نیت روشنایی و طول عمر اعضای خانواده که به همین دلیل اعتقاد بر این بوده که شمع هفت سین را نباید خاموش کرد و در صورت لزوم این کار باید با برگ سبز یا نقل و نبات انجام شود.

اسفند هم گیاهی مقدس محسوب شده و نمادی از بوی خوش است

و سرانجام آب در سفره هفت سین پاکی و پاکیزگی است و همچنین نشان آبادانی و همینطور صافی، پاکی و گشایش در کارها میباشد

در ادامه، نوروز از نگاه شاعران

ادامه نوشته

تقویم مغولی(اویغوری)

تقویم ‌ترکی ‌اویغوری‌
این‌ تقویم ‌پس‌ از  برقراری‌ حکومت‌ مغولان ‌در ایران ‌کاربرد یافت ‌و خواجه‌نصیرالدین‌توسی کتابی ‌به ‌نام ‌احکام ‌سال‌ترکان ‌در  باب‌ آن‌ نوشته‌ است‌ که ‌از میان ‌رفته‌. چون ‌در ابتدای ‌حکومت‌ مغولان ‌کلیه‌ی ‌امور اداری ‌و حکومتی‌ در دست‌ اویغوری‌ها بود که ‌از  نژاد مغول ‌بودند و در نجوم ‌و تنظیم‌ تقویم ‌تخصص‌ داشتند، تقویم ‌آن‌ها در ایران ‌رواج ‌یافت‌. پایه‌ی ‌تقویم ‌آن‌ها  بر دور دوازده‌ساله‌ی‌ حیوانات ‌بود. تقویم‌ مغولی ‌هم‌ همان ‌تقویم ‌اویغوری‌ است‌ و  بر اساس‌ دور 12 ساله ‌است‌ و هر سالی ‌را به ‌نام ‌جانوری ‌مرسوم‌ کرده‌اند و چگونگی ‌حوادث ‌و حالات ‌سال ‌را از طبع ‌و خوی‌ آن‌ جانور (حیوان‌) پیش‌بینی ‌می‌کنند.
ابونصر فراهی، اسامی ‌سال‌های ‌ترکی‌، مغولی‌، اویغوری‌ را در نظم ‌چنین‌ جای ‌داده ‌:

موش‌ و بقر و پلنگ‌ و خرگوش‌ شمار
                                                زین ‌چهار چو بگذری‌ نهنگ‌ آید و مار
آن‌گاه ‌به اسب‌ و گوسفند است ‌حساب‌
                                                حمدونه و مرغ‌ و سگ‌ و خوک‌ آخر کار         
*حمدونه = میمون

اسامی‌ این ‌حیوانات ‌در زیر نمایش‌ داده ‌شده است.

 ‌نام ‌فارسی

1  سال‌ اسب
2  سال ‌گوسفند
3  سال ‌میمون
4  سال ‌مرغ
5  سال ‌سگ
6  سال‌ خوک
7  سال‌ موش
8  سال‌ گاو
9  سال پلنگ(ببر)
10  سال ‌خرگوش
11  سال‌ نهنگ
12  سال ‌مار
چگونگی محاسبه: هر سالی را که قصد محاسبه ی آنرا دارید، تقسیم بر دوازده کرده و باقی مانده را با هر کدام از اعداد داخل جدول مطابقت می دهیم.
مثلا برای محاسبه سال 1389 این عدد را بر دوازده تقسیم می کنیم که باقی مانده 9 می شود، در نتیجه امسال سال پلنگ است.
جدا از اینکه بخواهیم این تقسیم بندی ها را بپذیریم٬ منجمان برای هر کدام از این حیوانات معنای خاصی منظور می کنند پس گمانه زنی ها و تقریب به ذهن ها حقیقت ندارند.
طالع‌بینها معتقدند: خصوصیات اخلاقی هر کس مرتبط با نام حیوان سال تولدش میباشد! و آن حیوان وظیفه دارد تا در آن سال زمین را بر پشت خود حمل كند!
تذکر:
۱. هرگاه باقی مانده تقسیم صفر شد، آن سال، سال مار است.

سه چيز در زندگي قابل برگشت نيستند
زمان
گفتار
موقعيت

*********
سه چيز در زندگي انسان را خراب مي کنند
الکل
غرور
عصبانيت

*********
سه چيز انسانها را مي سازند
کار سخت
صميميت
تعهد

*********
سه چيز در زندگي بسيار ارزشمند هستند
عشق
اعتماد به نفس
دوستان

*********
سه چيز در زندگي که هرگز نبايد از بين بروند
آرامش
اميد
صداقت

*********
به سه چيز هرگز تکيه نکن؛ غرور، دروغ و عشق
انسان با غرور مي تازد
با دروغ مي بازد
و با عشق مي ميرد

*********
خوشبختي زندگي ما بر سه اصل است
تجربه از ديروز
استفاده از امروز
اميد به فردا

*********
تباهي زندگي ما نيز بر سه اصل است
حسرت ديروز
اتلاف امروز
ترس از فردا

 

هانیبال الخاص نقاش ایرانی درگذشت

هانیبال الخاص

هانیبال الخاص نقاش مشهور ایرانی در هشتاد سالگی بر اثر ابتلا به سرطان در آمریکا در گذشت.

آقای الخاص از نقاشان نوگرای معاصر ایران بود که بیش از سی و پنج سال از زندگیش را در آموزش سپری کرد اما همواره نقاشی بر کارهای دیگرش سایه افکنده بود.

در هنرستان پسران، دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، دانشکده مانتی سلو ایالت ایلینوی آمریکا و دانشگاه آزاد درس داد، اما به گفته خودش نه حقوق بازنشستگی می گرفت و نه بیمه پزشکی داشت.

آثار این نقاش نوگرای معاصر در بیشتر از یکصد نمایشگاه انفرادی و بیش از دویست نمایشگاه گروهی در ایران و اروپا و آمریکا و کانادا به نمایش در آمد.

آقای الخاص چهار کتاب آموزش هنر تالیف کرد و برای ده ها کتاب طرح روی جلد کشید. هانیبال الخاص عضو دوره های مختلف دوسالانه نقاشی معاصر ایران در دهه ۳۰ و ۴۰ بود و مدت دوسال گالری گیل گمش را که از اولین گالری های معاصر ایران بود، اداره کرد. در دهه پنجاه نیز چهار سال در روزنامه کیهان نقدی هنری نوشت.

این نقاش در سال ۱۳۰۹ از پدر و مادری آشوری در کرمانشاه متولد شد، ولی چون پدرش کارمند گمرک بود، هر چند وقت یکبار از شهری به شهری دیگر می رفت.

نقاشی را در سنین بسیار پائین شروع کرد و برای مجلات فکاهی نظیر توفیق کاریکاتور می کشید. بعدها وقتی به تهران آمد به کلاس جعفر پتگر رفت تا نقاشی را به طور جدی تری دنبال کند.

برخی از کارهای الخاص منحصر به فرد، غیرمنتظره، ابتکارى و به یادماندنى بودند

در همین کلاسها، به پرتره تمایل نشان داد ولی در طول این سالها آقای الخاص به عنوان نقاشی فیگوراتیو شناخته شد که تصویر انسان، چهره انسان و اندام انسان دلمشغولی اش بود.

برخی از کارهای الخاص منحصر به فرد، غیرمنتظره، ابتکارى و به یادماندنى بودند. چنانکه در دهه پنجاه، نمایشگاهى برگزار کرد که افتتاحیه نداشت. یعنى روز اول بازدیدکنندگان با تعدادى بوم سفید روبرو مى شدند که آقای هانیبال در مقابل نگاه مردم مشغول نقاشى کردن مى شد و پس از گذشت ده روز به تدریج بوم هاى خالى توسط او نقاشى مى شدند. این نمایشگاه غیرمنتظره، به جاى افتتاحیه، اختتامیه جذابی داشت.

از این دست کارها کم نداشت و نمونه دیگر آن نمایشگاهی بود که برای نیما یوشیج برگزار کرد. در آن نمایشگاه تابلوی بزرگی از نیما گذاشت که صدای کسانی که در باره نیما حرف می زند پخش می شد. چهل صندلی در آن بود و بازدیدکنندگان با قهوه پذیرایی می شدند. روش کار هم به این صورت بود که ابتدا یک گروه چهل نفره وارد می شدند و در کنار صرف قهوه به سخنانی کسانی گوش می دادند که از ضبط صوت پخش می شد. وقتی هم سخنرانی ها تمام می شد، گروه سالن را ترک می کردند و چهل نفر دیگر وارد می شدند.

الخاص با سانسور مخالف بود و پیش از انقلاب برای دفاع از آزادی نشر و بیان به عنوان شاعری آشوری به عضویت "کانون نویسندگان ایران" در آمد. او در آن سالها با نویسندگانی مانند جلال آل احمد، غلامحسین ساعدی، نادر نادرپور، سیروس طاهباز، جمال میرصادقی، محمد قاضی و رضا براهنی و محمود اعتماد زاده (به آذین) دوستی و معاشرت داشت.

بعد از انقلاب به عضویت "شورای هنرمندان و نویسندگان ایران" در آمد و در سال ۱۳۵۸ عضو هیئت اجرائی آن شد. او به همراه عده ای از هنرمندانی که به حزب توده گرایش داشتند، دیوارهای سفارت آمریکا را با طرح ها و نگاره های ضدامپریالیستی نقاشی کرد.

سوای هنر نقاشی که دلمشغولی اصلی اش بود، او به شعر هم عشق می ورزید. آشوری بودن و طبع شعرش باعث شد تا اشعار زیادی به زبان مادری بسراید و اشعاری از نیما یوشیج، ایرج میرزا، میرزاده عشقی، پروین اعتصامی و غزلهای حافظ را با حفظ وزن و قافیه و معنی به زبان آشوری برگرداند.

آقای الخاص در گفتگویی که خبرگزاری مهر گفته بود:"از کتابهایی که قصد دارم در آینده آن را چاپ کنم، ترجمه و نقاشی های است که از حافظ انجام داده ام. تقریبا بیشتر کارهای مقدماتی مربوط به چاپ کتاب در حال انجام است تا به زودی در آمریکا منتشر شود."

آقای الخاص در خرداد امسال برای حضور در بزرگداشتی که شاگردانش در خانه هنرمندان برایش گرفته بودند، از آمریکا به ایران آمد. بعد از سفر علاقمند بود در صورت تامین هزینه های بیماری و بیمه شدن در ایران بماند اما این اتفاق نیفتاد و برای همین مرداد ماه به آمریکا بازگشت.

نمونه ای از آثار استاد در ادامه مطلب:

ادامه نوشته

مرد کور

مرد کور 

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید . 

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و آن را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. 

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است . مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست او اگر همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است ؟ 

روزنامه نگار جواب داد : من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشته ام و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد . 

مرد کور هیچگاه نفهمید او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد :  

امروز بهار است اما من نمی توانم ببینم !!!!!!!!!  

شما از این داستان چه درسی گرفته اید ؟ حتما نظرتون رو به اطلاع من برسونین تا از جنبه های مختلف چیز های بیشتری یاد بگیریم

سخنان بزرگان درباره تجربه

هر چه مي توانيد از اشتباهات ديگران چيزهاي جديد بياموزيد. چون شما وقت كافي براي همه اين تجربيات نخواهيد داشت.     آلفرد شين ولد

تجربه چيزي نيست كه براي يك مرد اتفاق مي افتد بلكه عملي است كه او در برابر آن اتفاق انجام مي دهد.     آلووس لئونارد هكسلي

هيچ كاري وقت تلف كردن نيست اگر از تجربه آن با زيركي استفاده كنيد.     آگوستي رادين

هيچ پزشكي واقعاً زبردست نيست مگر اينكه يك يا دو مريض را كشته باشد.(قضاوت با خودتون)     هيندو پرورب

زمانيكه به چيزي احتياج داريد و آنرا در اختيار نداريد تجربه اي با ارزش بدست خواهيد آورد.

قضاوت خوب در اثر تجربه بدست مي آيد و اغلب تجربه از قضاوت بد بدست مي آيد.   ريتا ماي بران

تجربه نامي است كه هر كسي بر خطاهاي خود مي گذارد.     اسكار وايلد

تجربه همان چيزي است كه باعث مي شود شخص اشتباه جديدي را به جاي اشتباه قبلي مرتكب نشود.

در جواني ياد مي گيريم و در پيري مي فهميم.     ماري ابنر

زندگي هنر نقاشي كردن بدون پاك كن است.

جاده منتهي به عقل و دانايي؟

خوب اين جاده هموار است و توضيح آن ساده:

اشتباه

و اشتباه

و دوباره اشتباه

اما كمتر

و كمتر

و كمتر مي شود.     پيت هين(از كتاب جاده اي به سوي فرزانگي)

دنيا مدرسه شماست.     مارتين اچ. فيشر

اگر مي توانستيم تجاربه هايمان را به اندازه اي كه ارزش داشتند بفروشيم همه ميليونر بوديم.               آبيگيل ون بورن 

دانش اگر با تجربه همراه نشود كالايي كم ارزش است.      كلارنس دي

همه چيز گفته شده است ولي تا زمانيكه كسي نمي شنود ما ادامه مي دهيم و دوباره از ابتدا شروع مي كنيم.     آندره گيد

دوستان به  دلیل مشکلات در قالب ، فعلا قالب ساده ای انتخاب می شود

 

از نصیحت های جکسون براون به فرزندش(2)

طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی ، مهربانی و بزرگواری دیدند ، به یاد تو بیفتند

 یادت باشد که اخبار همه رسانه ها جهت دار است.

 خواستار تعالی باش و بهایش را بپرداز.

 اشتباهاتت را بپذیر.

 هرگز سالگرد ازدواجت را فراموش نکن.

 در امور خیریه با وقت و پولت سخاوتمندانه کمک کن.

 سلامتی را دست کم نگیر.

 اگر کسی مایل بود تو را استخدام کند ، حتی اگر به آن شغل علاقه نداشتی ، با او مذاکره کن.

 از گفتن کلمات کنایه آمیز اجتناب کن.

 شریک زندگی ات را با دقت انتخاب کن.نود و پنج درصد خوشبختی ها و بدبختی های زندگی ات ناشی از همین یک تصمیم خواهد بود.

 همیشه چیزی زیبا پیش رو داشته باش ، حتی اگر یک شاخه گل مینا در یک لیوان آب باشد

 قانون اساسی کشورت را بخوان.

 فقط کتابهایی را امانت بده که از نداشتنشان  ناراحت نمی شوی.

 به افکار بزرگ فکر کن ، اما از شادی های کوچک لذت ببر.

 خواندن گزارش های مالی را یاد بگیر

 روزی سی دقیقه پیاده روی کن

 در روز تولدت برای خودت یک پیغام تبریک بگذار

 هرگز تقلب نکن

 هرگز به مقدسات کسی اهانت نکن

 شناخت گیاهان محلی ، پرنده ها و درختان را یاد بگیر

 در آشپزخانه و اتوموبیلت کپسول آتش نشانی داشته باش

 یک سال وقت بذار و کتاب مقدست را آیه به آیه بخوان

در زمان حیاتت وصیت نامه بنویس.

روش توانبخشی قلب و ریه را یاد بگیر

توقف کن و نوشته های تاریخی آثار جاده ها را بخوان.

پاپیون بستن را یاد بگیر.

تعویض لاستیک را یاد بگیر.

گوش کردن را یاد بگیر.فرصت ها گاه با صدای بسیار آهسته در می زنند.

به زندگی خصوصی فرزندانت احترام بگذار.

نام پایتخت کشور ها را یاد بگیر

 

 ادامه دارد.....

نکته های زندگی (1)

از نصیحت های جکسن براون به فرزندش.....

بعضی هاشون رو قبلا هم نوشته بودم ولی می خواستم کامل و یک جا باشن


برای هر مناسبت کوچکی جشن بگیر


همیشه در حال آموختن باش


آنچه که می دانی به دیگران بیاموز

روز تولدت یک درخت بکار


دوستان جدید پیدا کن اما قدیمیها را از یاد مبر


از مکانهای مختلف عکس بگیر

رازدار باش

فرصت لذت بردن از خوشی هایت را به بعد موکول نکن


به دیگران متکی نباش


هیچ وقت در مورد رژیم غذاییت با کسی صحبت نکن


اشتباهایت را بپذیر


بدان تمام اخباری که می شنوی درست نیست

گاهی برای خودت سوت بزن

روز تولد دیگران را به خاطر داشته باش


حداقل سالی یکبار طلوع آفتاب را تماشا کن

برای فردایت برنامه ریزی کن


از عبارت "متشکرم"زیاد استفاده کن

نواختن یک ساز را یاد بگیر

زیر دوش آب برای خودت آواز بخوان


هیچگاه در دستگاه پیغام گیر تلفن پیام بی معنی و نا مفهوم نگذار

وقتی با بچه ها بازی می کنی سعی کن آنها برنده شوند

کسی را که امیدوار است هیچگاه ناامید نکن شاید امید تنها دارایی او باشد

هیچ وقت سالگرد ازدواجت را فراموش نکن

به کسی کنایه نزن

به بچه هایت بگو که آنها فوق العاده اند

سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی,شانس گاهی اوقات خیلی آرام در می زند

از عبارت "متشکرم " زیاد استفاده کن

در هر بهار گلی بکار

اتومبیل ارزان قیمت سوار شو ، اما بهترین خانه ای را که در توان داری ،بخر

کتابهای خوب را بخر ، حتی اگر نخوانی

بی هیچ علت خاصی بگذار بهت خوش بگذرد

بعضی اوقات به دیگران یاد بده،بعضی اوقات از دیگران یاد بگیر

با مردم همانگونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند

زیاد عکس بگیر

شادی ها را به فردا نینداز

وقتت را برای یاد گرفتن حقه های تجارت تلف نکن.در عوض خود تجارت را یاد بگیر

دیگران را ملامت نکن

مسئولیت های زندگیت را خودت بپذیر

حداکثر استفاده را از شرایط بد داشته باش

دوست داشتن خدا با اصطلاحات رایج

مطلب زیبائیست.برای همین گذاشتم توی وب که تمامی کسانی که به وبلاگ سر میزنند هم استفاده کنند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند. 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

 برای خوندن بقیه اش به ادامه مطلب مراجعه کنید

ادامه نوشته

ادبیات ایران

«قصه ی خارکن »  از مجموعه ی وغ وغ ساهاب

 صادق هدایت

جونم واستون بگوید آقام که شما باشید در ایام قدیم یه خارکنی بود که بیرون شهر بود.چه میشود کرد؟این خارکن خار می کند این هم کارش بود دیگر چه میشود کرد؟ یکی از روزها این خارکن هی خار کند و خار کند تا نزدیک غروب کوله بار خارش را کول گرفت و رفت و رفت در دکان نانوایی که خارهایش را بفروشد. جونم راستون بگوید که آقام که شما باشید خارها را به نونوائه فروخت  یه دونه نون سنگک گرفت و رفتش به طرف خونشون.

حالا خارکن را اینجا داشته باشیم بریم سراغ خونه ی خارکن.فکر بکنید مثلاً خونه ی خارکن چه افتضاحی باید باشه.! این خارکن یه اتاق دود زده ی کاه گلی داشت با یه زن شلخته که اسمش سکینه سلطان بود و یه پسر دو ساله که اسمشو حسن علی جعفر گذاشته بود.چه میشود کرد ؟ آخر خارکن هم دل داشت و چون آرزوی پسر داشت اسم سه تا پسر را روی بچه ی یکی یه دونش گذاشته  بود. این حسن علی جعفر از دارایی دنیای دون یه شکم گنده داشت مثل طبل که دو تا پای لاغر زردنبو پشتش آویزان بود و زندگی او دو حالت داشت:

1-گریه  میکرد از ننش نون میخواست.

2-مشغول  خوردن بود.

مادرش هم که از دست او کلافه میشد یه تیکه نون به دستش میداد و دو تا بامچه هم میزد تو سرش او را ورمیداشت میذاشت بیرون دم اتاقشان و در را از پشت میبست. طفل معصوم بیگناه هم آن تکه نان را در خاک و خل میمالید،به مفش آلوده میکرد، ونگ میزد و اون رو به نیش میکشید. آن وقت سکینه سلطان دامن چادر نمازش را به پشتش گره میزد و مشغول ظفت و رفت خانه اش میشد.

حالا این ها را بگذاریم به حال خودشان ببینیم چه بر سر خارکن اومد. جونم واستون بگوید آقام که شما باشید خارکن  همینطور نان زیر بغلش گرفته بود و به طرف خانه شان میرفت. وقتی جلوی در خونشون رسید  هوا تا تاریک شده بود. پس معلوم میشود خونشون خیلی دور بوده..هیچی..همین که جلو در خونشون رسید سکینه سلطان اومد در را به رویش باز کرد.  خارکن بیچاره خسته و مانده داسش را انداخت کنار اتاق و نان را گذاشت رو کرسی چون فراموش کردیم بگوییم که زمستان خیلی سردی بود و خارکن تیک تیک میلرزید. شعر:

زمستانی بس سرد و سخت بود

یک دانه برگ بر درخت نبود

حسن علی جعفر سر شب شامش را خورده بود ،یک طرف کرسی خوابیده بود و داشت خواب نون و پنیر میدید. جونم واستون بگوید خارکن کفش های خیسش را کند و رفت زیر کرسی بعد رویش را کرد به سکینه سلطان گفت:ضعیفه امشب چی داریم؟

سکینه سلطان هم رفت از روی رف یه کاسه آش رشته که از ظهر نگه داشته بود-آخه ناهارشان آش رشته بود-آورد روی کرسی گذاشت خودش یه قاشق برداشت و خارکن هم یه قاشق و مشغول تغذیه شدند. همین که کاسه به ته کشید خارکن دور اون رو یه انگشت انداخت و هرت کشید سکینه سلطان چراغ را فوت کرد و رفت پهلوی خارکن زیر کرسی، عارق زدند و به خواب ناز در بغل یکدیگر خوابیدند.

خیل روشنایی بر لشگر ظلمت چیره شد و از لای درز در آفتاب جهانتاب به اتاق خارکن تراویدن گرفت.سکینه سلطان چشم هایش را مالاند و بلند شد.حسن علی جعفر هم که در همین وقت بیدار شد شروع کرد به اظهار الم از گرسنگی و گریه  و بی طاقتی کردن و مثل انار آن وسط ترکید. مادرش یه تکه نان از روی رف برداشت آب زد و به دست او داد و خودش مشغول آتش کردن سماور حلبی گردید. چایی دم شد و حسن علی جعفر هم چهار تکه نان را با چایی صرف کرد. ولی خارکن به همان حالت خوابیده بود و لام تا کام از جایش تکان نمی خورد. اول سکینه سلطان ظرف ها رو به هم زد و مخصوصاً به حسن علی جعفر فحش داد تا شاید خارکن بیدار شود ولی فایده نکرد. تا اینکه بالاخره رفت شانه ی خارکن را گرفت تکان داد یه دفعه خارکن از جایش پرید و گفت:

چه خبر است چی شده؟

سکینه سلطان: میخواهی چی شده باشه؟ پاشو پاشو خرس گنده قباحت داره لنگ ظهر است قند و چایی نداریم برو خارکن زود باش پاشو.

خارکن بلند شد در را باز کرد ولی چه دید؟! روی صحرا تپه تپه برف نشسته بود رو کرد  به زنش گفت: ای فلان فلان شده آخر مگه کوری نمی بینی؟ چطور میخواهی بروم خار بکنم؟

همین طور که آنها به مرادشان رسیدن شما هم به مرادتان برسید.

بالا رفتیم ماست بود      پایین اومدیم ماست بود

قصه ی ما راست بود

بالا رفتیم دوغ بود    پایین اومدیم دوغ بود

قصه ی ما دروغ بود

«ایران سربلند،ایرانی سرافراز،پرچم سه رنگ ایران زمین در اهتزاز»

 

 

 

 

ادبیات ایران و جهان

 
میخوایم بریم سراغ  نویسنده ها و رمان های زیبا یی که خودم خوندم یا دوستان خوندن و خیلی ازش تعریف کردن. شما هم رمان های خوب و زیبایی رو خوندین معرقی کنین تا بقیه هم استفاده کنن.
 امروز تصمیم گرفتم از استاد صادق هدایت شروع کنم. مردی که هرچند با تفکرات متفاوت و ایدئولوژی هایی که نسبت به آفریدگار و هدف زندگی و ......که خاص خودش بود داشت اما در بین تمامی دوستداران ادبیات و داستان های کوتاه جایگاه بس والایی دارد. تصمیم دارم ابتدا زندگینامه ی هدایت رو براتون بذارم تا با اون بیشتر آشنا شین ولی برای شناختن خودش فقط اینو میتونم بگم که آثارش رو بخونین تا سیر و سلوکش رو دریابین. این رو هم بگم که معمولاً هر کسی یه برداشت فکری ازش میکنه که بیشتر نیهیلیسم رو نشون میده .اما هدایت فقط یه این ها محدود نمیشه. به عبارتی هدایت اصلاً محدود نیست البته از نظر فکری نه از نظر دنیوی و این زندگی. این دنیا برای او خیلی کوچیک بود و آخرش هم نتونست توش دوام بیاره.
 این افتخار رو دارم که اکثر آثارش رو خوندم البته داستان هاش رو(ترجمه،نقد ادبی،سرمقاله و...... هم جزء آثار اوست) و به همه پیشنهاد میکنم که تو این فرصه پیشنهاد میکنم که تو این وقت تعطیلات این کارو بکنن. در مورد آثارش و طرز تفکرش هم میتونیم با هم بحث کنیم. تو پست های بعدی کارای طنزش رو که تو مجله ی سخن  و با عنوان «وغ وغ ساهاب» چاپ میشد  رو براتون میذارم. الان مختصری از زندگی پر فراز و نشیب استاد هدایت رو میتونین تو ادامه مطلب بخونین
.
«ایران سربلند،ایرانی سزافراز،پرچم سه رنگ ایران زمین در اهتزاز» 
ادامه نوشته

سخن بزرگان

ولتر: کسی که از مرگ می ترسد. از زندگی هم می ترسد.

ابو سعید ابوالخیر: آن چنان باش که از تو حکایت کنند .تو حکایت نویس دیگران نباش.

حضرت زهرا {س}: خدایا مرا در آنچه که به من روزی دادی قانع کن .

ناشناس: در مرام ما ایران عاشقی رسمی ندارد دوستی را می پرستیم چون که پایانی ندارد.

ناشناس: بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند.

ناشناس: شاد بودن تنها انتقامی است که می توان از زندگی گرفت.

ما محکوم هستیم به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشیم.

وقتی با یک انگشت به کسی اشاره میکنی و مسخره اش میکنی اگر به دست خودت خوب نگاه

کنی سه انگشت دیگه ات به سمت خودت است!!!!!!!!!!!

روانشناسی بین دستخط و شخصیت افراد

 

کسانى که خطى نامرتب دارند
احتمالاً در زندگى بسیار فعال هستندو به همین دلیل برایشان مشکل است که بتوانند ثابت و بى تحرک بمانند و برخى از کارهایشان حساب شده و سنجیده نیست. به همین دلیل گاهى اوقات براى دوستان و افراد خانواده غیرقابل پیش بینى هستند. آزادى شخصیتى براى آن ها خیلى مهم است و اهمیت زیادى به استقلال خود مى دهند و ممکن است گاهى خیلى احساساتى رفتار کنند 
  

کسانى دست خط مرتب و خوانایى داشته باشند
مى توان این طور برداشت کرد که آن ها خودشان را بسیار کنترل مى کنند و دوست ندارند به راحتى شخصیت خود را لو بدهند. حتى گاهى اوقات برایشان مشکل است که احساساتشان را بروز دهند و آن را سرکوب مى کنند. 
 

کسى که خیلى پررنگ مى نویسد و قلم را زیاد فشار مى دهد
احتمالاً علاقه زیادى به مخالفت کردن با دیگران دارد؛ چرا که احساس قدرت واعتماد به نفس زیادى مى کند و دوست دارد روى دیگران اعمال نفوذ کند و به همین خاطر شخصیت افراد را درست درک نمى کند. 
 

کسانى که خیلى کمرنگ مى نویسند
احتمال این که فردى حساس و دلسوز باشند بسیار زیاداست و موقعیت دیگران را حتى بیشتر از خودشان درک مى کنند و این امکان نیز وجود دارد که قادر به اثبات حرف خودشان نباشند و خیلى راحت ضربه مى خورند و وقتى دیگران از آن ها انتقاد مى کنند خیلى سریع از موضع خودشان عقب نشینى مى کنند. 
 

کسانی که خیلى کند و آهسته مى نویسند
به سرعت قادر به نشان دادن عکس العمل نیست؛ این افراد احتمالاً به زمان بیشترى براى ابراز عقیده خود نیاز دارند. افرادى که آهسته مى نویسند از نظر خلق و خو اغلب اشخاصى ملاحظه کار و محتاط هستند و در نتیجه به زمان بیشترى براى فکر کردن و فهمیدن نیاز دارند و در ابراز احساساتشان هم کند هستند و اغلب دوست دارند هیچ تصمیمى نگیرند تا این که یک تصمیم غلط بگیرند. 
 

کسانی که دست خط تند و شتابزده اى دارند
احتمالاً افرادى کم حوصله هستند و از اتلاف وقت خسته مى شوند و از نظر خلق و خو بسیار لحظه اى هستند. سریع درک مى کنند و در نشان دادن رفتار و احساساتشان چندان پایدار نیستند و اغلب به دلیل شتابزدگى در تصمیم گیرى دچار لغزش و خطا شده و از این که در آرامش به حرف هاى دوستانشان گوش کنند خسته مى شوند. 
 

کسانی که دست خط ساده اى دارند و خیلى ابتدایى مى نویسند
در روابط با دیگران ترجیحاً واقع گرا و با تدبیر هستید و نمى توانید قبول کنید که گاهى باید با دیگران کنار بیایید و به آن ها توجه کنید و همچنین اطرافیان به ندرت از آن چه درون شما مى گذرد آگاهى پیدا مى کنند. 
  

کسانی که دست خطى زیبا و پررنگ و لعابى دارند
این امکان وجود دارد که گاهى به شدت رسمى برخورد کرده و خیلى مفصل و با علاقه درباره مسایل دلخواهتان حرف بزنند و این احتمال نیز وجود دارد که درخواسته ها و تمایلاتتان پرتوقع و رویایى باشند. 
  

اگر شما خود را داراى دست خط ریزى مى بینید و بسیار کوچک مى نویسید
احتمالاً شما توانایى هاى خود را دست کم مى گیرید و خودتان را از آن چه واقعاً هستید کمتر ارزیابى مى کنید و ممکن است گاهى تنگ نظر و خرده گیر باشید. 
 

اما اگر درشت مى نویسید
این احتمال وجود دارد که خودتان را زیادى بزرگ و مهم جلوه داده و گاهى بسیار با اعتماد به نفس و از موضع قدرت رفتار مى کنید. 
 

اگر کسى دست خط شکسته اى دارد و حروف را زوایه دار و شکسته مى نویسد
فردى بسیار با اراده مى باشد و در کارهایش حد وسط را قبول ندارد و به همین علت اهل سازش و مصالحه نیست و اغلب به همین خاطر که وسط را دوست ندارد از دیگران خسته مى شود و تصمیمى نمى گیرد چون دوست ندارد راه اشتباه را انتخاب کند. 
  

اگر فردى دست خط ملایم و کشیده اى دارد
آدمى چند بعدى است و مى تواند مشکلاتش را از زوایاى مختلف بررسى و درک کند. برایش تنوع مهم است و گاهى احساس مى کند استعدادهاى زیادى دارد و نمى تواند هیچ کدامشان را به درستى شکوفا کند. ممکن است فردى زود رنج باشد و به ندرت علیه برداشت ها و انتقادات دیگران از خود دفاع کند. 
  

اگر کلمات را در هم و فشرده مى نویسید
احتمالاً شما فرد راحتى نیستید و در جمع خودتان را کنارى مى کشید و مى خواهید کنترل خود را از دست ندهید. از برقرارى رابطه با دیگران خوشتان نمى آید و گاهى دوست ندارید خود را فردى خوش فکر نشان بدهید. اغلب بعد از دیگران ابراز عقیده مى کنید و عقیده خود را مى گویید واین به این علت است که قدرى محتاط هستید. 
  

کسى که کلمات را با فاصله و باز باز مى نویسد
خیلى راحت با دیگران رابطه برقرار کرده و خیلى ساده و بى تکلف و مستقیماً به دیگران نزدیک مى شود. گاهى به راحتى از کوره درمى رود و با این کار ممکن است به حریم شخصى دیگران تجاوز کند و این به این علت است که او ارزشى به خوددارى کردن و کنترل خود نمى دهد، اما انسانى کوشا و باطراوت است که سریع تصمیم گرفته و با کارهاى خود به دیگران خدمت مى کند

حجاب

درود !

با این که از مناظره اینترنتی اوستا در مورد پوشش در دانشگاه یه مدتی می گذره ولی جالبه که بدونید هنوز هم براش نظر می ذارن و جز پرمخاطب ترین مطلب وبه (بگذریم از این که دیگه خبری از موضوع جدید برا مناظره نیست)

تو یکی از آخرین نظرهایی که برا مناظره گذاشته بودن مطلب زیر از ناشناس رو دیدم که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و آخرش اوردم اینجا که مخاطبین عزیز ازش بیشتر لذت ببرن ...

(نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى‏روید و صد قافله دل كثیف، همره شما نیست.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى كرم سر قلاب ماهى‏گیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید........خدایا! لذتم مدام باد.

نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم، دل مردهایى كه چشمشان به دنبال خوش‏رنگ‏ترین زن‏هاست را مى‏زند.
نمى‏دانید چقدر لذت‏بخش است وقتى وارد مغازه‏اى مى‏شوم و مى‏پرسم: آقا! اینا قیمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمى‏دهد؛ دوباره مى‏پرسم: آقا! اینا چنده؟ فروشنده كه محو موهاى مش‏كرده و آرایش زن دیگرى است و حالش دگرگون شده ، من را اصلاً نمى‏بیند. باز هم سؤالم بى‏جواب مى‏ماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون مى‏آیم.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى كه به خیابان مى‏آیند تا لذت ببرند، ذره‏اى به تو محل نمى‏گذارند و نگاهت نمیکنند .
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مى‏زنید؛ در حالى كه دغدغه این را ندارید كه شاید گوشه‏اى از آرایشتان ، پاك شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیك‏ترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را كنترل كنید؛ زیبایى از دست رفته‏تان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران كنید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مى‏روید و صد قافله دل كثیف، همره شما نیست.
چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پلید مردان شهرتان نیستید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى كرم سر قلاب ماهى‏گیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد وقتى مى‏بینى كه مى‏توانى اطاعت خدایت را بكنى؛ نه هوایت را.
چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مى‏روید؛ در حالى كه یك عروسك متحرك نیستید؛ یك انسان رهگذرید.
نمى‏دانید؛ واقعاً نمى‏دانید چه لذتى دارد این حجاب!
خدایا! لذتم مدام باد.)

(ناشناس)

ادبیات جهان

ميگوئل دو سروانتس ساودرا نويسنده «دون كيشوت» و ويليام شكسپير نويسنده هاملت و «رومئو و ژوليت» 23 آوريل سال 1616 ديده از جهان فرو بستند، شكسپير درست در پنجاه و دومين زادروزش درگذشت!. سروانتس اسپانيايي، و شكسپيرانگليسي بودوهردودرنوشتن نبوغ داشتند. شكسپير در عين حال يك بازيگر تئاتربود. درام نويسي او كم نظير توصيف شده است. 
    جواني سروانتس مانندشكسپير آرام نبود. وي در جواني به ايتاليا رفته بود، سرباز شده بود و درجنگ دريايي سال 1571،معروف به لپانتو(نزديكي قبرس)كه ميان ائتلافي از اروپاييان و عثماني روي داد شرکت کرده بود. وي در اين جنگ مجروح شد و يك دست او از كار افتاد. در راه بازگشت به وطن، كشتي حامل سروانتس ربوده شد و پنج سال درالجزاير بسر برد و زندگاني بر اوسخت گذشت و همين ماجراها او را به صورت نويسنده اي بزرگ در آورد. 
سروانتس از 35 سالگي كار نوشتن را آغاز كرد و داستانها و درامهاي جالب و كهنه نشدني از خود باقي گذارد. سروانتس 69 سال عمر كرد.
(به نقل از :iranians history on this day)
(ایران سربلند.ایرانی سرافراز.پرچم سه رنگ ایران زمین در اهتزاز)

بزرگداشت سعدی

ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی (۶۰۶ ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسنده پارسی‌گوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.


ادامه نوشته

در رویا دیدم که باخدا حرف میزنم

 در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 

در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم

 

او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....

لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟

پاسخ داد:

آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند

سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....

چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.

که از حال غافل مي شوند

به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 

آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند

و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 

ما براي لحظاتي سکوت کرديم

سپس من پرسيدم..

مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 

پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولي مي توانند

طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند

ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند

ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي

ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد

ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد

بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد

ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند

ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند

ولي برداشت آن ها متفاوت باشد

ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند

بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه

 

 

 

 

اندازه ی عشق در زندگی ات چقدر است؟

مي‌انديشم که زندگي رويا است. پس بال و پري دارد به وسعت عشق. پس بيانديش که اندازه عشق در زندگيت چقدر است؟ در کجاي زندگيت است؟ راستش دلم به حال عشق مي‌سوزد. چرا که سال‌هاست کسي را عاشق نديدم؟ناگهان لحظه غربت مي‌رسد و تو در مي‌يابي که چقدر زود دير شده است

يادت هست که هر روز دوست داشتن را به فردا مي‌انداختي و حالا مي‌بيني ديگر فردايي وجود ندارد.

مگر نمي‌دانيم براي هر کاري عشق لازم است. رهگذري آرام از کنارم مي‌گذرد و بدون حس عشق مي‌گويد: صبح بخير...

صدايش در صداي باد گم مي‌شود و به گوش قلبم نمي‌رسد. زمان مي‌گذرد و در انتهاي راه مي‌فهمي‌ چقدر حرف نگفته در دل باقي مانده است. حرف‌هايي که مي‌توانست راهي به سوي عشق باشد. حرف‌هاي ناتمامي‌که در کوچه‌هاي بن بست زندگي اسير هستند.



سال‌ها چشمت را به روي فرداها بستي و نمي‌دانستي و يا شايد نمي‌فهميدي. اما امروز حرف حقيقت را باور مي‌کني.

راستی ! اندازه عشق در زندگيت چقدر است؟

روز طبیعت

دی شد و بهمن گذشت، فصل بهاران رسید

                      جلوه گُلشن به باغ، هم چو نگاران رسید

سیزدهمین روزِ فروردین ماه، به نامِ روز «طبیعت» نام گذاری شده است. در این روز، گرایش روح انسان به طراوت و طبیعت، شکوفا می شود.

دشتی به وسعت تمدّن ایران، سبزینه ای به زیبایی فرهنگِ ایران و مردمانی به زلالیِ آب که بر سر تا سر دشت های زیبای این سرزمین رؤیاها، می نشیند. پدرها و مادرها، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و نوه ها و نتیجه ها، هر یک سُفره ای پهن می کنند و همه دور هم از این طبیعت زیبا لذت می برند

مردم، بیرون رفتن در این روز را نماد مهرورزی، دوستی، پالایش روح و روان از کدورت ها و اختلافات و پیامش را پیامِ مهر و آشتی می دانند.

روز طبیعت، فقط یک بهانه است؛ بهانه ای برای رفتن، دیدن و گره خوردن با آنچه پیش روی چشمانت رشد می کند و تو صدایِ رشد طبیعت را از میانِ آن همه تازگی و طراوت، می شنوی.

هر کجا گیاهی سر از خاک برون آورده، گُلی روییده، یا طراوتِ بهاری به آن دمیده و نوای نغمه و سرود شادی در هوا آکنده است، آن جا جایگه شادی و شعف مردم است.

مهم نیست؛ کنار خیابان، تویِ بوستان، کنارِ بزرگ راه یا خارج از شهر و میانِ زمین هایِ خاکی، مهم فرار از چهار دیواری هایِ خسته کننده است و ترس از خفه شدن و پوسیدنِ دل، میانِ این دیوارها.

خرافات در دلِ طبیعت

در قدیم که شهرها دارای دروازه های چند گونه بود، روز سیزده می بایست هر کس از دروازه ای بیرون می رفت و از دروازه ای دیگر بر می گشت تا بدین فریب، دیوِ شریری که همراه او دمِ دروازه خروجی می ماند، در بقیه سال، پشت دیوار شهر به انتظار باقی بماند و او سال خوبی داشته باشد. هنوز هم کسانی دیده می شوند که سبزه نوروزی شان را بر ماشین می نهند و به سوی سبزه زاران حرکت می کنند و با دُعا و آرزو، به نیّت بخت گشایی دختران، بر سبزه ها گره می زنند و ماهیان قرمز را از تُنگ ها بیرون می آورند و به آب روان می سپارند. چه زیباست که رنگ این خرافات را از دامن سُنت های ملّی خود بزداییم.

 

سیزده فروردین؛ روز طبیعت، روز پایان دوره جشن های نوروزی است. در این روز مردم بنابر یک سنت فرهنگی از خانه ها بیرون و به دشت و صحرا و باغ می روند تا آخرین روز عید را در طبیعت و در کنار سبزه و گیاه و آب روان چشمه ها و جویبارها به شادی و خوشی بگذرانند

در اساطیر ایرانی‎‎ عمر جهان‎ هستـی ۱۲ هـزار سال‎ است‎ و عدد ۱۲ كه‎‎‎ از بروج‎ دوازده گانـه گرفته‎‎‎ شده است‎ و پـس‎ از دوازده هـزار سـال‎ عمر جهان‎‎ بسته‎‎ می‎‎ شود و انسان هایی كه در جهان‎‎ هستی‎ وظیفه‎ آنها جنگ‎ در برابر اهریمـن است، پس‎ از دوازده‎ هزار سال‎ بر اهریمـن‎ پیروز می‎ شوند. از آن‎‎ پس‎ دیگر جهان مادی‎ وجود نخواهد داشت‎ و آدمیان‎ به‎‎‎ جایگاه ابدی‎ خویش‎ بـه عـالـم‎ مینو باز می‎ گردند.

با دانستن‎‎‎‎ این موضوع می‎ توان گفت‎ كه‎ اولین دوازده‎ روز جشن‎‎ زایش‎ انسان گویا تمثیـلـی‎ از ۱۲ هزار سال‎ زندگی‎ انسـان‎ هـاسـت‎ و از روز سیزدهم‎‎ تمثیلی‎‎ از هزاره‎ سیـزدهـم مـی تواند باشد كه‎ آغاز رهایـش‎ از جهـان‎ مـادی‎ است‎ و از این‎ رو روز سیزدهم‎ می‎ توانـد روز بـازگشـت‎ ارواح‎ مـینـو و روز بـزرگ‎ رامـش‎ كیهانی‎ باشد.

روزهای‎ ماه‎‎ در ایران‎ قدیم‎ نامی‎ ویژه داشت‎ و هر یك‎ متعلق‎ به‎ ایزدی‎ بود و روز سیزدهـم‎ متعلق‎ به‎‎ ایزد تیر یا "تیشتر" ی‎ بود كـه ایزد باران‎ است‎.

برای‎ این‎‎ كه‎ این ایزد پیروز باشد لازم‎ بود كه‎‎ همه مردمان‎ در نماز از او نام‎ برنـد و از او طلب‎ باران‎ كنند. همچنین‎‎ خـوردن غـذای‎ روز در دشـت‎ و صحـرا نشانه‎‎‎ همین‎‎ فدیه گوسفند بریان اسـت‎ كـه در اوستا آمده‎‎‎‎ و افكندن‎ سبزه های‎ تازه دمیده نوروزی‎ به‎ آب‎ روان‎ جویبارها از كارهـایـی‎ است‎ كه‎ در این‎ روز انجام‎ می‎ دادند.

هم‎ اكنون‎‎ نیز در این روز كه‎ روز طبیعــت‎ نام‎‎ گرفته‎ است‎‎، مردم بنا بر سنت فرهنگی‎ خود همراه‎‎ دوستان‎‎ و خـویشاوندانشان از خــانه خارج‎ می‎‎ شوند و به‎ دشت‎‎ و طبیعت می روند تا آخرین‎ روز عیـد را بــه‎ شــادی‎ و تفــریح‎ بگذرانند.

دراین‎ روز معمولا مردم‎ برای‎ ناهـار آش‎ مـی‎ پزند و معتقدند كه‎‎ باید در خارج‎ از خانـه این‎‎ غذا تهیه‎‎ شود و همراه آن نیز باقالاپلو، سبزی‎ پلو یا ماهی‎‎ می خورند. همچنین‎‎‎ خوردن آجیل‎، كاهو با سركه‎ انگبیـن عصرانه‎ بیشتر مردم‎ است. نزدیك‎‎ غروب هم‎ به‎‎ خانه باز میگردند.

مردمانی که در شهرهای بزرگ سکنی گزیده اند و بنا به شرایط روز ، کمتر در ارتباط با طبیعت هستند ، هیچ چاره ای ندارند جز اینکه فرصت های به دست آمده را صرف ارتباط با طبیعت کنند. بسیاری از روانپزشکان نیز بر این نکته تاکید کرده اند که ارتباط انسان با طبیعت ، ثمرات مفیدی را در پی خواهد داشت و در صورت قطع چنین ارتباطی انواع بیماری های روان پریشانه زندگی فردی و جمعی آنان را تهدید خواهد کرد. شاید بالارفتن میزان آمار و ارقام افسردگی در شهرهای بزرگ دلیل عمده ای در بیان چنین اتفاقات ناخوشایندی باشد.

 

 

امیدوارم این روز به همتون خوش بگذره

 

ادبیات جهان

بنا به درخواست خوانندگان گرامی چند جمله از جناب پائولو کوئیلو می ذاریم.باشد که خوشتان آید

ضرورت داشتن یک چیز خاص (گاهاْ چیزی بی اهمیت)باعث می شود تا ما تبدیل به زندانی آن چیز شویم .

 

همگی ما خودمان را برای کشتن اژدها آماده می کنیم اما در پایان به وسیله مورچه های کوچک دریده می شویم که هرگز به آن اهمیت نمی دادیم .

 

کسی که خدا را می شناسد توصیفش نمی کند . کسی که خدا را توصیف می کند او را نمی شناسد.

 

اگر می خواهید یک لعن و نفرین را از خودتان دور کنید هرگز نبایستی به آن اهمیت دهید .

 

بسیاری از اوقات ما خودمان استعدادهایمان را می کشیم چون نمی دانیم با آن ها چه کنیم .

 

در بسیاری از اوقات انسان به چیزی که علاقه دارد تا دیگران به آن اعتقاد پیدا کنند ایمان و اعتقاد ندارند .

 

شما همانگونه و با همان معیاری محاکمه می شوید که دیگران را محاکمه کرده اید .

 

بدترین گام ها نخستین آن هاست .

 

اگر برادر ما رمق فریاد زدن ندارد ماییم که باید این کار را برایش انجام دهیم .

 

هرگز نگذار آگاهی از عیب هایت تو را بترساند .

 

ترس همان آرزوی نهان است .

(ایران سربلند.ایرانی سرافراز.پرچم سه رنگ ایران زمین در اهتزاز)

عیدانه

خوب از اونجایی که حرف آخر رو همیشه مردها می زنن(مهم نیست حالا چی باشه!!) این عیدانه رو براتون نوشتم هر چند جداْ تا دقیقه ۹۰ قصد نداشتم این مطلب رو بنویسم....

به هر حال خوندنش توی این لحظات آخر خالی از لطف نیست...لحظاتی که باز خیلی زود دیر شدن رو لمس می کنیم

ادامه نوشته

ادبیات ایران

سلام .

داشتم یه نگاهی به وبلاگ می کردم دیدم که واقعاْ جو سنگینه.هرچی هست بحث فلسفی و سیاسی و اجتماعی و ادبی ثقیل. و به قول یکی از خوانندگان محترم آدم از خوندنش خسته می شه. گفتم دم عیده یه جوری فضا رو عوض کنیم.هرچی فکر کردم به جایی نرسیدم تا اینکه چشمم افتاد به گلستان سعدی و یاد یکی از حکایاتش افتادم که وقتی برای اولین بار خودم خوندم کلی خندیدم.یعنی اصلاْ از شیخ اجل استاد سخن شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی انتظار نداشتم که همچین چیزی تو گلستانش داشته باشه . حالا شما هم بخونین فکر نمی کنم که تا حالا شنیده باشین یعنی امیدوارم که نشنیده باشین که براتون یه سورپرایز باشه :

یکی از بزرگان را بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد.گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید .

شکم زندان باد است ای خردمند.....................ندارد هیچ عاقل باد در بند

چو باد اندر شکم پیچید فروهل.....................که باد اندر شکم بار است بر دل

حریف ترشروی ناسازگار...............چو خواهد شدن دست پیشش مدار.

حال کردین خداییش حضرت سعدی علیه الرحمه چه می کنه.یه سوپر حکایت از جناب سعدی بود!!!!!!!

سال صبر و استقامت مبارک

(ایران سربلند.ایرانی سرافراز.پرچم سه رنگ ایران زمین در اهتزاز)

خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ،

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس ، رقص باد

نغمه ی شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوتر های مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

 

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک -که می خندد به ناز-

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

 

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام

باده ی رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

 

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

 

 فریدون مشیری

ادبیات ایران

زندگی

پروین اعتصامی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش یوسف اعتصام آشتیانی (اعتصام‌الملک) از سکنه شفت گیلان و اصالتاً آشتیانی بود و مادرش اختر فتوحی (درگذشتهٔ ۱۳۵۲) از اهالی آذربایجان بود. پروین تنها دختر خانواده بود و چهار برادر داشت.

اعتصام‌الملک، پدر پروین از نویسندگان و مبارزان دوران مشروطه بود.او در سال ۱۲۹۱ به همراه خانواده‌اش از رشت به تهران مهاجرت کرد؛ به همین خاطر پروین از کودکی با مشروطه‌خواهان و چهره‌های فرهنگی آشنا شد و ادبیات را در کنار پدر و استادانی چون دهخدا و ملک الشعرای بهار آموخت. در دوران کودکی، زبان‌های فارسی و عربی را زیر نظر معلمان خصوصی در منزل و زبان انگلیسی را در مدرسه آمریکایی‌ها فراگرفت.

پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت. شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه‌ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه‌ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همراهی این دو طبع مخالف نمی‌توانست دوام یابد و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت. با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود. در سالهای ۱۳۱۵ و ۱۳۱۶ در زمان ریاست دکتر عیسی صدیق بر دانشسرای عالی، پروین به عنوان مدیر کتابخانهٔ آن، مشغول به کار شد.

پروین به تشویق ملک‌الشعرای بهار در سال ۱۳۱۵ دیوان خود را منتشر کرد، ولی مرگ پدرش در دی ماه ۱۳۱۶ در سن ۶۳ سالگی، ضربه هولناک دیگری به روح حساس او وارد کرد که عمق آن را در مرثیه‌ای که در سوگ پدر سروده‌است، به خوبی می‌توان احساس کرد:

پدر آن تیشه که بر پای تو زد دست اجل تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

پروین اعتصامی عاقبت در تاریخ ۱۵ فروردین ۱۳۲۰ در سن ۳۵ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری حصبه در تهران درگذشت و در حرم فاطمه معصومه در قم در مقبرهٔ خانوادگی به خاک سپرده شد.يكي از معروف ترين آثار او كه هم اكنون در كتاب فارسي قرار دارد شعر بلبل و مور است

آثار

  1. دیوان قصائد و مثنویات و تمیثلات و مقطعات

دیوان پروین، شامل ۲۴۸ قطعه شعر می‌باشد، که از آن میان ۶۵ قطعه به صورت مناظره است. اشعار پروین اعتصامی بیشتر در قالب قطعات ادبی است که مضامین اجتماعی را با دیدهٔ انتقادی به تصویر کشیده‌است.

اشعار او را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: دسته اول که به سبک خراسانی گفته شده و شامل اندرز و نصیحت است و بیشتر به اشعار ناصرخسرو شبیه‌است. دسته دوم اشعاری که به سبک عراقی گفته شده و بیشتر جنبه داستانی به ویژه از نوع مناظره دارد و به سبک شعر سعدی نزدیک است. این دسته از اشعار پروین شهرت بیشتری دارند.

اینم یکی از معروفترین شعرهای پروینه که حتماْ همتون شنیدین :

مست و هوشیار

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت                       مست گفت این پیراهن است افسار نیست

گفت مستی زان سبب افتان وخیزان می روی                     گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست

گفت می باید ترا تا خانه ی قاضی برم                           گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی راسرای آنجا شویم                           گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست

گفت تا داروغه راگوییم درمسجد بخواب                                  گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان                                  گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم                            گفت پوسیدست جز نقشی ز تار و پود نیست

گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه                            گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

گفت می بسیار خوردی زان چنان بیخود شدی                   گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست

گفت باید حد زند هوشیار مردم مست را                        گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست